تبلیغات
h2o - بخندم یا گریه کنم . . .

h2o

خوش آمــــدیـــد . . .

جستجو
مطالب اخیر

و خدا همان نزدیکی بود

ادامه مطلب . . .

پشت در سالن چند تا اتوبوس پارک شده بود . . .

وارد حیاط سالن شدیم ، کمکم که به در سالن نزدیک میشدیم صدای ارکست از درون سالن بلند تر میشد . . .

***

گروهی داشتند شاد میخواندند. . .

حدود 500 نفر مهمان در سالن حضور داشت ، پشت میزهای گرد . . .

پر از کودکان و نوجوانان . . . امّا کمبودی خاص در صورتشان دیده میشد . . .

مشکلشان جسمی نبود . . . روحی بود...

آنها قربانی تقدیر شده بودند . . .

و در آزمایش بزرگ و سختی قرار گرفته بودند . . .

و خدا همان نزدیکی بود . . .

سالن پر از بادکنک و پرچم های رنگارنگ بود . . .

آقا حبیب و پدرش عامل این جشن بودند . . .

گروهی از مجریان برنامه کودک بچه ها را سرگرم میکردند . . .

***

بچه ها در جلوی سن شروع به رقص و شادمانی کردند . . .

آقا حبیب هم با بچه ها می رقصید . . .

با کیسه ای از کلاه وارد سالن شد و تک تک کلاه ها را بر سر کودکان نهاد . . .

و خدا همان نزدیکی بود . . .

کودکانی که پدر و مادرشان از دست رفته بود . . .

کودکانی که هر سال یکبار به این جشن می آیند . . .

من نمیدانستم که فکرم را به چی متمرکز کنم که اشک موجود در چشمم به پایین سرازیر نشود . . .

آقا حبیب پس از چند لحظه به سالن برگشت ، اما با صورتی شسته و چشمانی قرمز . . .

و خدا همان نزدیکی بود . . .

نوبت به اهداء یادبود رسید . . .

هدایا در میز جلوی من بودند . . .

بهترین نوع از هر عروسک و عینک دودی و . . .

مجری تکتک نا م کودکان را صدا میکرد و  پدر حبیب آقا با بویه ای از سر ، هدیه را تحویل میداد . . .

نبودید که ببینید چقدر خوشحال میشدند . . .

به همه هم رسید . . .

سپس کودکی 8 ساله را بر روی سن دیدم که شروع به رقصی زیبا کرد . . .

از کنار ستون بین ما دو مشاهده کردم که رقص او کاملاً قرینه نیست . . .

با خود گفتم که حتماً کامل یاد نگرفته . . .

به هر حال از تو که بهتر میرقصد . . .

ناگهان باد سردی درون مرا فرا گرفت . . .

ستون به کنار رفت و دست بی انگشت پسرک را در چشمان من به تصویر کشید . . .

بعداً فهمیدم که نهتنها همان هم مصنوعی بوده بلکه یک پای وی نیز همانطور است و سالی یکبار تعویض میشود و بزرگتر ، چون در سن رشد است .

چقدر شاباش دادند ، چند صد هزار تومان .. .. ..

و خدا در آن نزدیکی بود . . .

حال دیگر دلیل نامتقارن بودن رقص او را فهمیده بودم . . .

جشن تمام شد . . .

همه با خوشحالی سالن را ترک میگفتند و به امید سال آینده . . .

ناگهان حبیب آقا بسته های 12 تایی مداد را بر روی میز ریخت و به هر کدام از بچه ها 1-2 بسته داد .. .. ..

و شاید کمتر کسی در این بین میدانست که تولد پسر حبیب آقا است . . .

این داستان زیبا نوشته نشد .

ولی مهم این است که آدم قدر پدر و مادر خود را بداند . . .



نوشته شده در شنبه 1388/05/17 توسط محمود
درباره سایت
باركد لینك
follow us on your
mobile with this
bar-code link
مدیر
صفحات جانبی
آمار وب
چت
این برنامه چت ebuddy
است
که فیلتر شده

mt_hidden